تبليغاتX
!بامداد در راه است


!بامداد در راه است

تاریکی
روشنی
خنده
گریه
.
.
.
چه فرقی دارند وقتی هر لحظه در حال فراموش کردنشانیم.

هرشب رویاها را می کشم.
و هر روز باز بدنبال رویاهای کشته شده ام می گردم.

طعم تلخ عادت کردن را حس می کنم.
ای,بد نیست.می گذرد این روزها و شب ها,ولی تنها می گذرد.

این حال منست.
تاریکی
روشنی
خنده
گریه
.
.
.
آیا دیگر فرقی با هم دارند؟

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:55 توسط راوی| |

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شود بخت تو فرخنده و پیروز
خواهی که شود عید سعیدت همه نوروز
خواهی که شود طالع تو شمع شب افروز
خواهی که رسد خلعت و انعام به هر روز
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
امروز به جز مسخره رندان نپسندند
علم و هنر و فضل بزرگان نپسندند
ادراک و کمالات به تهران نپسندند
جز مسخره در مجلس اعیان نپسندند
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شوی با خبر از کار بزرگان
شکل تو کند جلوه در انظار بزرگان
چون موش زنی نقب به انبار بزرگان
خواهی که شوی محرم اسرار بزرگان
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
نه درس به کار آید و نه علم ریاضی
نه قاعده مشق و نه مستقبل و ماضی
نه هندسه و رسم و مساحات اراضی
خواهی که شوی مجتهد و مقنی و قاضی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است
در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است
خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است
جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
وافور بکش تا بودت ممکن و مقدور
از باده مکن غفلت از چرس مشو دور
بنشین به خرابات بزن بربط و تنبور
خواهی که شوی پیش خوانین همه مشهور
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
در مجلس اعیان همه شب مست گذر کن
اول چو رسیدی دم در عرعر خرکن
پس گنجفه را از بغل خویش به درکن
از باده دماغ همه را تازه و ترکن
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
هر چند که ریش تو سفید است و قدت خم
رندانه بزن چنگ بر آن طره خم خم
از دولت مشروطه شدی میر مفخم
ای ارفع و ای امجد و ای اکرم و افخم
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
زنهار از عدلیه و اعضاش مزن دم
گر نان تو تلخ است زنانواش مزن دم
گر کفش گران است ز کفاش مزن دم
تا هست کباب بره از آش مزن دم
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی تو اگر در همه جا راه دهندت
ترفیع مقام و لقب و جاه دهندت
زیبا صنمی خوبتر از ماه دهندت
خواهی که زرو سیم شبانگاه دهندت
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شوی محرم آن بزمگه خاص
دوری مکن از مطرب و بازیگر و رقاص
اسباب ترقی شودت گنجفه و آس
خواهی که شوی زینت بزم همه اشخاص
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی تو اگر راحت و آسوده بمانی
رخش طرب اندر همه تهران بدوانی
خود را به مقامات مشعشع برسانی
هم داد خود از کهتر و مهتر بستانی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز



اشرف الدین حسینی معروف به نسیم شمال که انگار اکنون زنده است و به زبان حال این شعر را سروده.

خدایا...خسته ام...آرامش ...آرامش...آرامشم آرزوست!

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 21:28 توسط راوی| |

                 

بدون شرح!!!!
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:42 توسط راوی| |

                         
پنجم دبستان بودم که دیدمش.خیلی ساده و معمولی با هم آشنا شدیم تو مدرسه.

اوایل زیاد با هم خوب نبودیم.انگار به هم قول داده بودیم که هر روز باید با هم دعوا کنیم.نمیدونم بگم خاطره ی خوبی بودن واسم اون روزا یا نه.ولی یه چیز که خیلی خاطره خوبی واسم اینه که با اون همه دعوایی که ما با هم کردیم هیچوقت نتونستیم بی خیال هم شیم و رابطمونو قطع کنیم.به هر بهونه ای که می شد با هم آشتی می کردیم.
همیشه سر یه نیمکت تو یه کلاس با هم می نشستیم.آدمای زیادی بودن که باعث دعواهامون میشدن و شاید قصدشون خراب کردن رابطه ما با هم بود.ولی خوشبختانه موفق نشدن.
چه چشم غره هایی که به هم نمی رفتیم!!یادش بخیر.روزای سختی بودن اون روزا.دو تامون خیلی رو هم حساس شده بودیم.دمو دقیقه با هم قهر می کردیم.ولی تا میومدیم خونه به هم زنگ می زدیمو از دل هم در میاوردیم.فقط یه بار خیلی طولانی شد که من فکر کردم که دیگه نباید بهش فکر کنمو همه چی دیگه تموم شده.اما بر خلاف انتظارم اونبارم با پا پیش گذاشتن دوست خوبم دوستیمون پا بر جا باقی موند.

هرچی اتفاق تو زندگیامون می افتاد زود به هم می گفتیم ولی اینم بگم که هر دومونم رازدارای خیلی خوبی واسه هم بودیم.همه چیز همو می دونستیم و دوستایی که همه چیز همو بدوننو بازم با هم دوست بمونن میشه اسمشونو گذاشت دوستای صمیمی.
جالبه که دخترا همیشه به هم حسادت می کنن ولی ما هیچوقت به هم حسادت نکردیم.
توی بدترین شرایط ما سعی کردیم کنار هم باشیمو همدیگه رو تنها نذاریم.

این رابطه با تمام دعواهاش ادامه پیدا کرد و ادامه پیدا کرد.از کلاس پنجم دبستان تا پیش دانشگاهی و در حال حاظر دانشگاه.نزدیک به 9 ساله که ما باهمیمو روز به روز رابطه قویتر میشه.

من همیشه شاکر خدا بودمو هیچوقت نا شکری نکردم و الانم واقعا خدا رو شکر می کنم که بین اون همه دوستی هایی که تو مدرسه بود و خیلی از اون دوستی ها باعث تلخ شدن سرنوشت خیلیا شد به من دوستیو نشون داد که کاملا شبیه من بود و تو اون سالهایی که بدترین اتفاقا تو مدارس می افتاد از من با قرار دادن دوستی مثل نیوشا محافظت کرد.

اینکه الان بعد از این همه سال که خودش یه عمره دارم ازش می نویسم بخاطر اینه که این دوست صمیمی من فردا تولدشه.خواستم اینو الان بنویسم که اگه یه روزی یه جایی دیگه همدیگه رو ندیدیم یادمون نره که بهترین سالهای عمرمونو با هم گذروندیم .یادمون باشه که همو فراموش نکنیم.یادمون باشه که ما تو بدترین شرایط به فکر هم بودیمو حالا که از هم دوریم این دوری نمی تونه خدشه ای به این دوستی وارد کنه.

در آخر امیدوارم همه دوستی های خوب مثل دوستی من با نیوشا همیشه و همیشه پابرجا باقی بمونه. 
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 15:16 توسط راوی| |


زمان می گذرد.

ثانیه ها,دقایق,ساعت ها,روزها و شب ها می گذرند.

به سرعت باد,به کوتاهی نفس کشیدن,به بیهودگی خندیدن از پس نقاب بظاهر آرام.
می گذرند همانگونه که تا به حال گذشت.

همه را همه چیز را با خود می برند.تنها یک چیز را جا می گذارند. آن هم خاطرات است.

آری!تاریخ ثابت کرده که توان مقابله با خاطرات را ندارد.همانگونه که انسان توان مقابله با عاشق      شدن و دوست داشتن را ندارد.

چقدر زندگی بی رحمانه مرا از من جدا می کند با گذر زمان.چه بی رحمانه خالی می شوم از هر گونه احساسی که می توانست تا ابد در من باقی بماند.

امید,ای تنها دلیل زندگی در این سرای خفقان بار تنهایی و بی کسی...
امید,ای بازنده ترین کلمه در این بازی کلمات بار دیگر خودت را به ما نشان بده.
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 18:35 توسط راوی| |

 
   تا بوده بنام حق بوده و عدالت اکنون بنام نا حقی آغاز می کنم!

اکنون که دیگر حتی کورسوی نور را هم در فراسوی زمان نمی یابم باز هم به امید یافتنش در این آشفتگی ذهن و اندیشه و در این اوج نا امیدی روز را شب و شب را روز می کنم.کورسوی نوری که بتوان نامیدش حق نامیدش عدالت نامیدش وجدان.
اکنون که بنام نا حقی آغاز کردم بنام ناحقی ادامه را در 5 خط خلاصه می کنم!
.
.
.
.
.
اکنون که با ناحقی آغاز کردم با نا حقی ادامه دادم با نا حقی حرفم را خاتمه می دهم.
اکنون که همه چیز با مزاج ما سازگاری دارد!!!!!! براحتی بناحق زندگی کنیم در این زمینی که بناحق از آن ماست.نه از آن من و تویی از آن ماهایی که من و تویی را در بر نداشت و ندارد و نخواهد داشت.

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره از توی زندون
مث شب÷ره با خودش بیرون
میبره اونجا که شب سیاه
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار می کشن
تو خیابونا سر میدونا:
((عمو یادگار!
مرد کینه دار!
مستی یا هشیار خوابی یا بیدار؟))

مستیم و هشیار
شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر!
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سر اون کوه بالای دره روی این میدون رد میشه خندون
یه شب ماه میاد...

روحت شاد شاملو

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 13:35 توسط راوی| |

بی جهت به دنیا اومدم.
بی جهت دختر شدم.
بی جهت دندون درآوردم.
بی جهت راه رفتم.
بی جهت مهد رفتم.
بی جهت مدرسه رفتم.
بی جهت دوست پیدا کردم.
بی جهت خندیدم.
بی جهت گریه کردم.
بی جهت کنکور دادم.
بی جهت دانشگاه رفتم.

واقعا بی جهت بود٬همه چیز.زندگی بی جهت بود اگه بی جهت بهش نگاه نمی کردم.
واقعا بی جهت شدم.
ولی نه!!!من٬ بی جهتم.همه چیز جهت داشت.خنده٬گریه٬دنیا٬دندون٬راه٬مهد٬مدرسه٬دوست٬کنکور٬دانشگاه٬همه چیز و همه چیز جهت داشت و دارد هنوز٬حتی من هم جهت داشتم و دارم.

می بینی؟؟؟؟
من هم بی جهت پانزده خط نوشتم٬که ثابت کنم بی جهت نیستم!

                                       
 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 23:48 توسط راوی| |



به سادگی نفس کشیدن و به سختی نفس کشیدن٬اعترافی بزرگ دارم.
اعتراف خسته بودن بی دلیل از همه چیز و همه کس.
اعتراف بی انگیزه بودن.
اعتراف بی احساس بودن نسبت به دنیای اطراف.
و...
از کی شروع شد؟
چرا؟

چقدر دلم واسه اون روزای مدرسه تنگ شده!دلم واسه بچه بازیام٬قهرکردنام٬گریه کردن واسه نمره٬دوستام٬استرس کنکور تنگ شده!!اعتراف می کنم کم آوردم٬وقتی یاد سال پیش میفتم دلم می خواد گریه کنم.گریه کنم از این که چرا همه چیز انقدر زود عوض شد.قیافم٬اخلاقم٬مدل لباس پوشیدنم٬خنده هام٬هیکلم٬روحیم همه با سال پیش غریبه شدن.
زمان چه سریع پیش می ره!!
هیچ وقت فکر نمی کردم دلم واسه اون روزای سخت مدرسه تنگ شه٬ولی حالا می خوام اعتراف کنم که دلم واقعا تنگه!!

دلم خیلی گرفته٬خیلی.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:37 توسط راوی| |

  
                    
                                      آیا حسین در یادت هست!


    تا حالا یه لحظه خودتو تو شرایط سخت زندگیت قرار دادی؟

    تا حالا شده به اندازه حسین تنها و مظلوم باشی؟؟

    تا حالا شده خودتو جای حسین قرار بدی؟

    تا حالا بش فکر کردی اصلا؟؟؟؟

    بیا واسه یه لحظه امام حسین باش.مظلوم٬تنها!

    اگه تونستی این یه لحظه رو از سختی تحمل کنی٬ همیشه امام حسین باش...

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 22:0 توسط راوی| |


شب٬ با سکوتش با من حرف می زند٬با ستارگانش به من چشمک می زند٬با تاریکی اش به من روشنی رسید روزی آفتابی را ندا می دهد.

روز٬ بیدار شدم با امید به روز آفتابی دیگری!آفتابی را ندیدم.یعنی جز سفیدی برف زمستانی چیز دیگری را ندیدم.

یکسال دیگر هم گذشت مثل همه ی سال های دیگر!برف می بارد و می بارد...حرف می زند و می زند...ما هم حرف می زنیم با برف...زندگی می کنیم با برف...به زمین می خوریم با برف!
سفید و مقدس است.سکوت مرگبارش همه جا پیچیده است.یکدست و تمیز٬سفید سفید است!

به صورتم می خورد این دانه های ریز آب شدنی و من با چه غروری این دانه ها را پس می زنم....

آهسته قدم می گذارم روی زمین یخ زده همچون کودکی که تازه راه افتاده است.(تاتی٬تاتی...تاتی کن مامان جان!!) .

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 16:6 توسط راوی| |


Design By : Night Skin